الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

521

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) گفت : اى أبا فلان ، حالت چطور است ؟ و سپس به من فرمود : اى فلانى بنشين ، سپس از حال جمعى مردان و زنان خاندان من از من پرسش كرد ، سپس فرمود : براى چه به اين جا آمدى ؟ در پاسخ گفتم : براى شوق خدمت كارى شما . گويد : به من فرمود : پس در خانه بمان ، من با ديگر خدمتكاران در خانهء آن حضرت به سر مىبردم و سپس به مقامى رسيدم كه براى آنها از بازار نيازمنديهايشان را خريد مىكردم و بىاجازه بدان حضرت وارد مىشدم هر وقت مردانى در خانه بودند . يك روز وارد بيرونى آن حضرت شدم كه آمادهء پذيرائى از مردان بود و آن حضرت در آنجا بود و در اطاق يك حركتى شنيدم ، آن حضرت به من فرياد كرد : به جاى خود باش ، قدم فرامگزار ، من جرات نكردم كه برآيم و نه درآيم و كنيزكى برابر من از اطاق بيرون شد و چيز سر پوشيده‌اى با او بود . سپس فرياد كرد كه : بيا درون ، من به درون اطاق رفتم و آن كنيزك را آواز داد و برگشت و به او فرمود : از آنچه با خوددارى پرده بردار ، او سر پوش را بالا زد از روى پسر بچه سپيده و زيبا رخى ، و شكم او را باز كرد و بناگاه ديدم يك رشته موى سبز نه سياه از زير گلويش تا نافش كشيده و به من فرمود : اين صاحب الامر شما است ، سپس به آن كنيزك فرمود : او را با خود بر ، با خود برد و پس از آن ديگر تا ابو محمد وفات كرد او را نديدم . ضوء بن على گويد : من به آن مرد فارسى گفتم : تو وقتى او را ديدى چند ساله به نظرت آمد ؟ گفت : 2 ساله ، عبدى گويد : من به ضوء گفتم : تو اكنون او را چند ساله مىدانى ؟ گفت : 14 ساله و أبو على و أبو عبد الله گفتند : ما اكنون او را 21 ساله مىدانيم .